“معلی” که یکی از خدمتکاران امام صادق (علیه السلام) بود نقل می‌کند که در یکی از شب های بارانی امام صادق (علیه السلام) از منزل خارج گردید. من نیز از پشت سر آن حضرت به آرامی حرکت کردم. ناگهان در تاریکی شب چیزی از دست آن حضرت بر زمین افتاد. در این هنگام من نزدیک رفتم و سلام کردم. فرمود: “معلی تو هستی.” عرض کردم: “بله یابن رسول الله (صلی الله و علیه و آله و سلم).” فرمود: “به زمین دست بکش و آنچه یافتی به من برگردان.” من نیز دست بر زمین کشیدم. دیدم نانی است که روی زمین افتاده است. آن را جمع کردم و به حضرت دادم. ناگهان کیسه‌ای از نان را نزد امام صادق (علیه السلام) دیدم که مقداری از آن به زمین ریخته بود. گفتم: “آقا اجازه بدهید این کیسه را من حمل کنم.” فرمود: “نه خودم به حمل آن سزاوارترم ولی همراه من بیا.”

پس با آن حضرت حرکت کردم و به سایبان بنی‌ساعده رسیدیم. “سایبان بنی ساعده” جایی بود که مردم به هنگام روز از شدت گرما به این سایبان پناه می‌آوردند و شبها بینوایان و مستمندان در آنجا می‌خوابیدند. پس فهمیدم حضرت به قصد کمک فقرا نیمه شب از منزل خارج گردیدند.

امام صادق (علیه السلام) قرص های نان را آرام از کیسه بیرون می‌آوردند و در کنار هر یک از فقرا یک یا دو قرص نان می‌گذاشتند تا کسی از آن بی‌بهره نماند.

در راه بازگشت از امام (علیه السلام) پرسیدم: “فدای تو گردم شما که به این گروه این همه خدمت می‌کنید آیا اینان حق را می‌شناسند؟ (یعنی شیعه هستند؟)” امام صادق (علیه السلام) پاسخ داد: “اگر آنان حق را می‌شناختند (و از مکتب اهل بیت (علیه السلام) پیروی می‌کردند) آنان را شریک خویش هم قرار می‌دادیم …[note]1-  منتهی الامال فی تاریخ النبی و الال، جلد 2، صفحه 127.[/note]

« برگرفته از کتاب خاندان عصمت، تالیف سید تقی واردی »

پاورقی:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *