“عبداللَّه بن نافع أزرق” یکی از سران خوارج بود که جزو سرسخترین دشمنان امیرالمؤمنین (علیه السلام) و خاندان ایشان به شمار می‌رفت.

او پیوسته می‌گفت: “اگر من به راستى می‌دانستم که در تمام جهان کسى هست که مَرکب‌ها مرا به او برسانند و او با دلیل و برهان به من ثابت کند که على بن ابى طالب به حق، اهل نهروان[note]1- جنگ نهروان نبردی بود که در سال 38 هجری میان خوارج و امیرالمؤمنین (علیه السلام) درگرفت. خوارج ماجرای حکمیت در جنگ صفین را دست آویز شورش و اقدام علیه امام (علیه السلام) قرار داده و به قتل مردم بی­گناه و جنگ با حضرت پرداختند. زمانی که امام دریافت که اینان تسلیم پذیر نیستند، سپاه خویش را در برابرشان آراست. خوارج جنگ را آغاز کردند. آنها به سرعت شکست خورده و اکثر آنان به همراه رهبرانشان کشته شدند.[/note]را کشته و در این باره به آنها ستم نکرده است، من به نزد او می‌رفتم.”

به او گفتند: “فرزند على ]علیه السلام[ هم نباشد؟!” (یعنى اگر فرزند او باشد حاضرى به نزدش بروى؟)

پرسید: “مگر در میان فرزندان او شخص دانایی هم هست؟!”

گفتند: “همین نخستین مرحله نادانى تو است؛ مگر مى‌شود که در آن خاندان، دانایی نباشد؟”

پرسید: “عالم امروز آنان کیست؟”

گفتند: “محمد بن على بن الحسین (علیهم السلام)” [یعنى حضرت باقر (علیه السلام)]

پس “عبدالله بن نافع” با عده‌ای از سران هوادارش حرکت کرد و به مدینه آمد و از امام باقر (علیه السلام) اجازه ورود خواست.

حضرت فرمود: “او با من چه کار دارد، با این که هر صبح و شام از من و پدرم بیزارى می‌جوید؟”

جریان را برای امام (علیه السلام) بازگو کردند و حضرت دستور فرمود تا آنان روز بعد مراجعه نمایند.

فردای آن روز “عبدالله بن نافع” با عده­ ای از شاگردان و اصحابش آمد و امام (علیه السلام) نیز به دنبال فرزندان مهاجر و انصار فرستاد و آنها را جمع کرد. آنگاه امام به نزد مردم آمد و فرمود:

” ..ستایش خدایى را سزاست که ما خاندان را به مقام نبوت گرامى داشت و به ولایت خویش مخصوص مان کرد. اى گروه فرزندان مهاجر و انصار! هر یک از شما که منقبت و فضیلتى از على بن ابى طالب (علیه السلام) دارد برخیزد و بیان کند.”

مردم هر کدام برخاستند و مناقب آن حضرت را برشمرده، یک یک بیان داشتند.

عبداللَّه بن نافع گفت: “من این فضائل را بهتر از ایشان می‌دانم، ولى (مطلب اینجاست که) على با قبول حکمیت حکمین [در جنگ صفین]پایبند باشم، زیرا ما حکمیت قرآن را پذیرفته ایم نه حکمیت رجال را.” (أنساب الاشراف، صفحه 349؛ ارشاد، جلد 1، صفحه 270، مناقب اما جلد 3، صفحه 189)[note]2- در سال 37 هجری نبردی میان امیرالمؤمنین (علیه السلام) و معاویه در محلی به نام صفین رخ داد. در آغاز خلافت امیرالمؤمنین (علیه السلام)، ایشان معاویه را از کارگزاری شام معزول و شخصی را جانشین وی کرد. اما معاویه نپذیرفت و به جنگ با حضرت پرداخت.

همین که سپاهم (علیه السلام) در شرف پیروزی قرار گرفت، با پیشنهاد “عمروعاص”، سپاه معاویه قرآن‌ها را بر سر نیزه کرده و خواستار حکمیت شدند. با دیدن این صحنه گروهی از سپاه عراق جنگ را ترک کردند. امام (علیه السلام) “مالک اشتر” و یا “عبدالله بن عباس” را برای نمایندگی و حکمیت انتخاب نمود؛ اما گروهی که جنگ را ترک کرده بودند، نپذیرفتند و “ابوموسی اشعری” را برگزیدند. بنابراین تعیین خلیفه به حکمیت میان “عمروعاص” و “ابوموسی اشعری” سپرده شد، لکن با بی کفایتی “ابوموسی” و زیرکی “عمروعاص” خلافت به معاویه سپرده شد و امیرالمؤمنین (علیه السلام) از آن عزل گردید.

از آن پس خوارج با دست مایه قرار دادن این ماجرا که زمینه ساز جنگ نهروان گردید، مدعی این مطلب شدند که “حکمیت تنها سزاوار خداوند است.” آن‌ها از امام خواستند تا با رها کردن مسأله حکمیت که به پندار آنان منجر به کفر شده، توبه کند. امام نیز با استناد به آیه «اوفوا بالعقود» فرمودند: “ما چیزی را که پذیرفته‌ایم نقض نمی‌کنیم. من از آغاز با این حکمیت مخالف بودم، بعد نیز که به اجبار مردم به آن تن دادم، شرط کردم که اگر آنها به کتاب خداحکم کردند، به حکم آنها

[/note] کافر شد!”

صحبت ادامه یافت تا آن که در بیان فضایل امیرالمؤمنین (علیه السلام) نوبت به حدیث خیبر رسید؛ حدیثی که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در جنگ خیبر خطاب به مسلمانان فرموده بود: «فردا پرچم را به دست مردى می‌دهم که همواره خدا و رسول را دوست می‌دارد و خدا و رسول نیز او را همیشه دوست می‌دارند. حمله‌وری است که گریز ندارد، (از برابر دشمن) باز نگردد تا خداوند به دست او قلعه را بگشاید.»(3)[note]3- (لأعطین الرایة غدا رجلا یحب‏ الله‏ و رسوله‏ و یحبه الله و رسوله کرارا غیر فرار لا یرجع حتى یفتح الله على یدیه) برخی از منابع اهل سنت در این زمینه عبارتند از: صحیح بخاری، جلد5، صفحه 171؛ صحیح مسلم، جلد 3، صفحه 1441؛ طبقات الکبری، جلد 2، صفحه 110؛ المستدرک علی الصحیحین، جلد 3، صفحه 38؛ تاریخ ابن عساکر، جلد 1، صفحه 174 الی 247؛ البدایة و النهایة، جلد 4، صفحه 185 و .. منابع شیعه: کافی، جلد 2، صفحه 25؛ أمالی صدوق، صفحه 513؛ اختصاص، صفحه 150 و …[/note]امام (علیه السلام) به عبداللَّه بن نافع فرمود: “درباره این حدیث چه می‌گویی؟”

عبد الله گفت: “این حدیث درست است و شکى در آن نیست ولى على پس از این جریان کافر شد!”

امام (علیه السلام) با لحنی عتاب آمیز فرمود: “به من بگو: آیا خداى عزوجل در آن روزى که على بن ابى طالب را دوست می‌داشت می‌دانست که او اهل نهروان را می‌کشد یا نمی‌دانست؟”[note]4- در بیان حضرت (علیه السلام) اشارات ظریفی وجود دارد، که بررسی آن عمق استدلال ايشان را روشن‌تر می‌نمايد:

نکته اول آن که امام باقر (علیه السلام) در ابتدا میان کفر و نافرمانی تفکیک قائل شدند و به صورت غیرمستقیم متذکر شدند که هر گونه نافرمانی را نمی‌توان کفر نام نهاد و موضوع ادعای ابن نافع، نافرمانی امير المؤمنين (عليه السلام) می‌باشد و نه کفر ايشان.

نکته دوم آن که امام باقر (علیه السلام) با استناد به حدیث خیبر نسبت ناروای “نافرمانی امیرالمومنین (علیه السلام) از خداوند” را، نفی نمودند. مرور دوباره حدیث خیبر روند استدلال حضرت را مشخص می­کند:

“فردا پرچم را به دست مردى می‌دهم که همواره خدا و رسول را دوست می‌دارد و خدا و رسول نیز او را هميشه دوست می‌دارند…”

با توجه به حدیث خیبر و بر اساس قواعد زبان عربی، فعل “یحب”، صیغه مضارع می­باشد و این فعل بر استمرار دلالت دارد. لذا پیامبر در وصف امیرالمؤمنین (علیه السلام) می­فرماید: “او شخصی است که مستمراً و پیوسته خدا و رسولش را دوست دارد و علاوه بر آن، خدا و رسول خدا نیز “پیوسته و همیشه” او را دوست می­دارند.”

در بیان آیات و روایات، معمولا افرادِ دارای صفات خاص مانند “محسنين” (نیکوکاران) يا “متقين”، محبوب خداوند معرفی شده‌اند ؛ اما در عبارت حديث خيبر و اعلام صورت گرفته در پيشگاه مردم، شخص اميرالمؤمنين (علیه السلام) محبوب دائمی خدا و پیامبرش معرفی شده است. اين اعلام انحصاری و علنی، معیار و ملاک و تأییدی بر حق محور بودن ایشان دارد و ثابت می­کند که عملکرد ایشان همواره صحیح و مطابق رضای خداوند است؛ چرا که بدون شک کوچکترین نافرمانی خدا توسط شخصی که محبوب ابدی خداست، سازگاری ندارد؛ لذا عملکرد ايشان در موضوع حکميت نيز مطابق رضای خداوند بوده است.

البته در مورد محبوبیت علی (علیه السلام) در پیشگاه خدا و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) دلايل و روایات متعدد بسیاری وجود دارد که بررسی همه آنها در این اندک مقال نمی­گنجد؛ اما به عنوان نمونه حديث متواتر و مورد اتفاق “طير مشوی” که در آن اميرالمؤمنين (عليه السلام) به عنوان محبوب‌ترين خلق نزد خداوند معرفی شده‌اند، اشاره می شود. 

همچنين علاوه بر استدلال امام باقر (عليه السلام) دلايل مستقل ديگری مبنی بر مورد تأييد بودن عملکرد اميرالمؤمنين (عليه السلام) در جنگ با ناکثين و قاسطين و مارقين وجود دارد. به عنواننمونه در منابع روایی شیعه و اهل سنت به این موضوع اشاره شده است که امیرالمؤمنین (عليه السلام) به صریح دستور و امر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مامور مبارزه و جنگ و از میان بردن ناکثين و قاسطين و مارقين گردید. [/note]

ابن نافع با خود اندیشید که اگر بگویم نمى­دانست یقینا کافر شده ­ام؛ از این رو در پاسخ گفت: “آرى می‌دانست.”

امام (علیه السلام) فرمود: “آیا خداوند او را دوست داشت که فرمانبرداریش را بکند یا نافرمانى او را؟”

عبد الله بن نافع گفت: “بی­شک براى این که فرمانبردارى بکند.”

امام باقر (علیه السلام) فرمود: “پس برخیز که محکوم شدى.”

ابن نافع برخاست در حالی که [این آیه را می‌خواند] و می‌گفت: “«تا به وسیله طلوع صبح، رشته سپید از رشته سیاه بر شما نمایان شود» [note]5- ” …حتی یتبین لکم الخیط الأبیض من الخیط الأسود من الفجر …” (سوره بقره، آیه 187)[/note](یعنى اکنون مطلب برایم روشن شد) به راستی خداوند می‌داند رسالت خود را کجا قرار دهد.”[note]6- کافی، جلد 8، صفحه 349[/note]

«برگرفته از کتاب “هدایتگران راه نور؛ زندگانی امام محمد باقر (علیه السلام)”، تالیف “آیت الله سید محمدتقی مدرسی”»[note]7- در ترجمه روایت، از ترجمه سید هاشم رسولی محلاتی (با اندکی تصرف و تلخیص) استفاده شده است.[/note]

پاورقی:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *